
گئورگ هگل
1831- 1770 ¡ آلماني
گئورگ ويلهلم فردريش هگل با اعتقادش به محوريت گايست- «ذهن» يا «روح»- و ديدگاهش در مورد تاريخ كه در فرايندي ديالكتيكي از تضاد و تغيير پيش ميرود، مسلماً تأثيرگذارترين متفكر دو قرن گذشته بوده است.
زندگی هگل عمدتاً یکنواخت و بیحادثه بود. او در اشتوتگارت به دنیا آمد و پدرش کارمند ادارهی مالیات بود. در سن هجده سالگی به این منظور که کشیش شود، وارد یک مدرسهی علوم دینی پروتستان وابسته به دانشگاه توبينگن شد. هماتاقيهاي او در آنجا فردريش هولدرلين شاعر، و فيلسوف جوان فردريش شلينگ بودند. هگل دریافت که ندای درونش او را به فلسفه میخواند و مصمم شد که بعد از فارغالتحصیلی وارد کلیسا نشود. در عوض، ابتدا در بِرن و سپس در فرانکفورت معلم خصوصی شد. در این دوران، افکارش تحت تأثیر امانوئل کانت بودند اما خودش را به مطالعات تاریخی نیز مشغول کرده بود.
ارثيه
پس از مرگ پدرش در سال ۱۷۹۹، پول کافی به ارث برد تا بتواند در دانشگاه يِنا، جایی که دوستدوران مدرسهاش شلینگ اخیراً در آن استخدام شده بود، موقعیتی به عنوان مدرس بدون حقوق در رشتهی فلسفه به دست آورد. در ابتدا معلم محبوبی نبود، اما استقامت کرد و با انتصابش به عنوان استاد افتخاری در سال ۱۸۰۵ پاداش آن را گرفت. یک سال بعد، ناپلئون در نبرد ینا (درست بیرون این شهر) بر ارتش پروس پیروز شد. هگل که دولت موجود پسروس را بیکفایت و فاسد میدانست، از این پیروزی استقبال کرد اما بینظمیهایی که در اثر ورود ارتش فرانسه به وجود آمد، به طور موقت به حرفهی دانشگاهی وی پایان داد.
در سال 1807، اولین اثر مهمش «پدیدارشناسی روح» را منتشر کرد و این درست زمانی بود که به دلیل از دست رفتن حرفهی استادی، در آمدش کاهش پیدا کرده بود. او مجبور شد شغلهایی جدید (ابتدا به عنوان ویراستار یک روزنامهی محلی و سپس مدیر دبیرستانی در نورنبرگ) پیدا کند. در آنجا، سه قسمت از «علم منطق» (1812- 1816) را نوشت. این اثر اعتبار دانشگاهی او را تضمین کرد و برایش استادی در دانشگاه هایدلبرگ (۱۸۱۶) و سپس دانشگاه برلین (۱۸۱۸) را به ارمغان آورد. نقل مکان به برلین بر حرفهی هگل تأثیر بسزایی داشت. درس گفتارهای او در آن جا برایش مخاطبان زیادی به ارمغان آورد. او در کتاب «فلسفهی حق» (۱۸۲۱) مطالب این سخنرانیها را منعکس کرد و افکارش را در مورد مسائل سیاسی و مسألهی حقوق و تعهدات بشر به تفصیل شرح داد. به دنبال انتشار این اثر، تصمیم گرفت توجه خود را به ارایهی درس گفتار در مورد طیف وسیعتری از موضوعات از تاریخ و فلسفه گرفته تا روانشناسی، زیباییشناسی و مذهب معطوف کند.
مفهوم گایست
هگل در تفکراتش بیشتر مدافع ذهن بود تا ماده. در مرکز تمامی اندیشههای او مفهوم گایست قرار داشت که میتوان آن را به «ذهن» یا «روح» ترجمه کرد. از نظر او، تجربهی ما از جهان به واسطهی ذهن صورت میگیرد و آنچه ما تجربه میکنیم ناگزیر توسط بستری که در آن فهم میشود تعیین میگردد؛ و این بستر به خودی خود دائماً در در حال تغییر است. بنابراین، واقعیت امری ارگانیک (زنده، در حال تغییر و وابسته به اجزای دیگر) است و در معرض فرایند پیشرفت تاریخی قرار دارد.
در اینجا، هگل اصل بدیع و بحثبرانگیز گایست را وارد تفکر خود کرد که برخی شارحان آثارش، پیدایش آن را به مفاهیمی عرفانی نسبت میدهند که در دوران جوانی و مذهبی هگل، در او نفوذ کرده بود. البته او تمام عمر مسیحی باقی ماند. بر خلاف دوستش شلینگ، او واقعیت دایماً در حال تغییر خود را با طبیعت همسان نمیپنداشت - این طرز فکر از نظر هگل بسیار مادی بود. برعکس، او ماهیت انسان را ذهنی یا روحی و در حیطهی قلمروی گایست در نظر گرفت. در اینجا نیز به فرایندی تاریخی باور داشت زیرا از نظر او گایست همیشه در حال تکامل و پیشرفت به سوی یک هدف (خودآگاهی غایی) بود. از نظر او، هنگامی که گایست به طور کامل به خودآگاهی برسد، حالتی از وحدت به دست خواهد آمد که در آن همهی تضادها حل خواهد شد. او این وضعیت را «مطلق» نامید. مفهوم «مطلق» در کنار تأکیدی که بر برتری امر معنوی نسبت به امر مادی داشت، فلسفهی او را به سوی ایدهآلیسم مطلق پیش برد.
دگرگونی مداوم
هگل اصول مشابهی را برای مطالعهی تاریخ به کار برد: واقعیت یک سیر تاریخی بود که تنها در ارتباط با آن چه قبلا رخ داده بود، درک میشد. تغییر در جهانبینی او نقش اساسی داشت زیرا در هر شرایطی عناصری باعث بیثباتی میشدند که بایست با آنها مقابله با تطابق حاصل میشد تا نتیجهای جدید به وجود بیاید. خود این نتیجه نیز مستعد تضاد درونی و دگرگونی بود. این فرایند تحت عنوان دیالکتیک هگلی شناخته میشود.
پایان تاریخ
از نظر هگل، این دگرگونی واقعیت لزوماً بیپایان نبود. یکی از چیزهایی که میتوانست این دگرگونی را به پایان برساند، پایان یافتن تضاد بود زیرا در جهانی عاری از تضاد، تغییرِ بیشتر ضرورتی نداشت و فرایند دیالکتیک متوقف میشد. این حالت سکون، نشاندهندهی پایان تاریخ بود؛ مفهومی هگلی که در آرای متفکران بعدی از کارل مارکس تا فرانسیس فوکویاما طنینانداز شد. هگل این نقطهی پایانی را در قالب یک وضعیت ارگانیک میدید که در آن هر فرد میتواند به عنوان جزئی در سازگاری موزون با کل، به احساس کامیابی برسد؛ و همهی اجزاء نقش مشخص خود را در کلیتی بسیار بزرگتر از خود میپذیرند.
او در سالهای پایانی عمرش محافظهکار شد. و پروسِ پس از ناپلئون و سلطنت مشروطهی آن را نمونهای نزدیک به این وضعیت ایدهآل به شمار آورد. به هر حال، مدتها پس از مرگش هم کمونیستها و هم فاشیستها هر کدام به طریقی بسیار متفاوت، برای توجیه جوامع تمامیتخواهی که درصدد تحمیل آن بودند، به نظریهی هگلی پایان تاریخ متوسل میشدند.
مفاهیم هگلی از جهات دیگر نیز تأثیرگذار بوده و در نسلهای بعدی به گسترش خود ادامه دادهاند. نگاه او به تاریخ به عنوان فرایند مستمری از تکامل و (حداقل به صورت بالقوه) پیشرفت، خوراکی برای نظریهی تکامل داروینی فراهم کرد. مفاهیم تضاد و بیثباتسازی در مورد افراد و گروهها به کار رفت و به ترویج ایدهی خودبیگانگی روانی و اجتماعی کمک کرد؛ که این مفهوم نيز در نظريهي ماركسيستي به كار گرفته شد.
در نهایت، دیدگاهی شبه دینی دربارهی یک پایان متافیزیکی در فلسفهی هگل وجود دارد: «مطلق» (نقطهی پایانی)، خود را به صورت اندیشهای محض که در اندیشهی محض پیچیده شده، درک میکند یا همانطور که هگل آن را بیان کرده، به صورت «اندیشهای که میاندیشد». و راه رسیدن به این وضعیت غایی چیست؟ از نظر هگل و هگلیان، بدیهی است که این راه در فلسفهی هگلی نهفته است. او با اعتماد به نفسی خارقالعاده، نه تنها پایان کل فرایند تاریخ را پیشبيني کرد، بلکه قاطعانه اعلام داشت که شرط حصول آن، فهم صحیح آثار اوست.
سالهای پایانی
در زمان وقوع انقلاب در شهر برلین در سال ۱۸۳۰، هگل یک شخصیت شناختهشدهی بینالمللی و بسیار مورد احترام بود. احتمال بینظمی کشور و حکومت اوباش او را عمیقاً متأثر میکرد. سال بعد، وبا در شهر شایع شد. به دلیل شروع ترم زمستانی دانشگاه، مجبور شد از استراحتگاه تابستانیاش در یکی از مناطق حومهای به نام کروینس بِرگ به برلین برگردد که به نوع بسیار شدیدی از وبا مبتلا شد و یک روز بعد در ۶۱ سالگی حین خوابی آرام درگذشت.
دیدگاه خود را بنویسید